تبليغاتX
....

....

امتحان

همین

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

 


 

حواسم نبود. نمی دانستم خب. کسی به من نگفته بود وقتی ظرف های ناهار دو نفره ای را می شویم، باید حواسم باشد پیش بند بپوشم... یا لااقل اینقدر جلوی پیراهنم را خیس نکنم.
کسی نگفته بود. من هم نمیدانستم قرار است بعدش بیاید و شانه هایم را بگیرد و بچرخاند و به خودش بچسباندم و بگوید:


...


واااای!! چقدر خودتو خیس کردی دختر!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

از خواب که بیدار شدی دلت برایم تنگ شده بود . خیلی بیشتر از یک دلتنگی ساده . یک هو دلت خواسته بود من را ببینی . نه مثل همیشه . این بار آرام تر ... زنگ که زدی دلم نمی خواست جواب دهم اگر پافشاری ات نبود . تعجب کرده بودم . آخر همه می دانند من آن وقت صبح خوابم . پرسیده بودم ؛ « شما ؟ » و جا خورده بودی . آمدم بگویم ؛ « شمارهء من را از کجا آوردی ؟ » که نگفتم . چه فرقی می کرد . با آن چشم های پف کرده و موهای درهم و برهم هیچ دلم نمی خواست ببینمت اگر اصرارت نبود . با یک ماشین آمدی دنبالم . خواستم بگویم ؛ « من خیلی به هم ریخته ام و تازه از خواب ... » که در آمدی ؛ « از خواب که بیدار شدم دلم برایت تنگ شده بود ، خیلی بیشتر از یک دلتنگی ساده و ... » باقیش کلمات مبتذل عاشقانه بود ...
+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

 

تمام لحظه هامو پس گرفتم.....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   |